وانتظار غریبی که در گلویم بود
ترا به گریه نیاورد کوه دردی شد
تبسمی که سر آغاز گفتگویم بود
اگر چه معجزه در خشت خام می دیدم
تمام الفت پیری به تار مویم بود
دو باره منتظر زخمه های خیامی است
شکسته است طلسمی که در سبویم بود
گناه را تو پذیرفته بودی ونفرین
به من که این همه پروای آبرویم بود
تو در محاصره ی قاب چشم هایی ومن
کنار پنجره-چیزی که آرزویم بود
همان دو چشم- وشاید دو قمری معصوم
و من که جاده ی تردید پیش رویم بود
می خواهم از سرنوشتم تاوان خود را بگیرم
من یاس بی سرپناهم پرورده ی یک گیاهم
می جوید از متن طاعون تن پوش خود را ضمیرم
قصدت همین بود ؟موجی -سرگشته در خواب-اما
ای کاش تندیس کوری می ساختی از خمیرم
می تابیم در نی واشک این رسم آهنگری نیست
بگذار دور جهان را قابی از آتش بگیرم
من تاب رفتن ندارم در طشت خونین سرم را
می گیری وسرد وغمگین می ایستی در مسیرم
دل شانه گیرم تهی کرد یک روز از سرنوشتم
حتی اگر زهر هم هست حالا دگر می پذیرم
***************************************
معلوم نیست -نیستم احساس می کنی؟
پنهان شدم -گریستم احساس میکنی
بغضت گرفته بود:چه تقدیر مبهمی
اما دوباره زیستم -احساس می کنی؟
با آنکه زخم های تو ناقوس می زدند
میخواستم بایستم-احساس می کنی؟
پرسیدن از کدام پرستو؟قبول کن
معلوم نیست کیستم-احساس می کنی؟
فرقی نمی کند که نگریی-چه فایده
حالا دوباره نیستم-احساس می کنی؟
ازهمه ی دوستانی که بدون ذکر نام حقیرمرحمت فرموده واین شعر را زده انددرخواست کنم حالا که میخواهید شعر بگویید ودر فضای مجازی در کشوری که قوانین لازم رادر این خصوص ندارد فعالیت کنید برای احترام به خودتان اصلاح طریق بفرمایید
سپاسی به دوست عزیزم آرش محمدی تقدیم کنم که با شعر خانم مهدیه ی معظمی با حوصله ی بسیار ناگفته ی ایشان را یادآور شدند
افسانه ات مرا به کشاکش گرفته است
مژگان کشی مکن دلم آتش گرفته است
نفرین به یالمان زده ایم-این قبیله هم
قابی به زخم های تبارش گرفته است
تهمینه ی سیاه به افسانه ات ببر
خونی که دست های کمانکش گرفته است
باید به گرد صاعقه می سوختی مرا
وقتی که عشق ریشه در آتش گرفته است
****************************
شده ام گیج وتهی پیر ودرام آلوده
همه ی خاک تنم گشته به دام آلوده
می گرفتند درایهام نگاهم آرام
شب طوفان زده مردان قیام آلوده
آنکه از دیدن چشمان تو منعم میکرد
میتواند نشود خود به حرام آلوده
روز ننگی که رفیقان گره بردار زدند
بود لبخند حریفان به مرام آلوده
مطلب آینه در سلطنت اسکندر
خط رخسار ترا کرده عوام آلوده
تخت جمشید همان روز فرو ریخته بود
که زمین شد به نفس های حرام آلوده
چقدر دورم ازاین قلعه ی فرهنگ زده
مثل انگور که ازتنگ مشام آلوده
در نمازی که خداحوصله ی عشق نداشت
شده بودیم به تزویر امام آلوده
رفتم اما بگذارید توهم بکشد
دل سنگی که مراکرد به جام آلوده
به تفاهم که رسیدید فراموش کنید
کودکی را که نمیشد به سلام آلوده
ساعتم گم شده در فاصله ی پیر شدن
عاقبت حرمت این طایفه بیگانه نماند
با قدم های تووواژه ی تسخیر شدن
یک نفر دایره می زد که نفس های ترا
میتواند برساند به مزامیر شدن
دست هایی که هم آواز نیایش بودند
میتوانند بخندند به زنجیر شدن
کودکی فال مرا در شب تاتار گذاشت
عادت ای کاش نمی کرد به دل گیر شدن
در غباری که تماشا متولد می شد
ننشستیم چرا منتظر دیر شدن
چه کسی معجزه می خواست کند می خواهم
کور باشم شب هم خواب تصاویر شدن
چشم در آینه داری ولی اقرار مکن
که مرا می نگری لحظه ی تحقیر شدن
اما شمال در رگمان تار می زنند
خندیدم آنقدر که بر اندام قبله ریخت
در قاب عشق با سگشان جار می زنند
زخمی بلند دامنشان را گرفته است
اما هنوز طعنه به کفتار می زنند
آدم پرنده ایست که دیوانه می شود
وقتی ستاره ها دم از ادبار می زنند
می ایستیم وغیرتمان فال می زند
پیران قصه چنگ به دیوار می زنند
در ریشه های غربتت احساس می کنی
زخمی که هندیان جگر خوار می زنند
آری زمین زمین غریبی است -مردمش
خود را به احتمال جنون دار می زنند
سوگند می خورم که همین سیب کال را
یک روز در نیایش خود جار می زنند
.................................................................................................
قاجارهای یک شبه ناپاک مانده اند
آخر برای چشم که چالاک مانده اند
خود را به آسمان برسانید -بر زمین
تنها نگاه های خطرناک مانده اند
باید پرنده ای نیامده باشد که کودکان
چشم انتظار دیدن ضحاک مانده اند
آخر کدام معجزه وقتی پیمبران
با آرزوی عربده بر تاک مانده اند
آری همیشه مردم این شهر گفته اند
یوسف تران در آتش خود پاک مانده اند
مثل فرشته است که عادت به هیچ کس ندارد
گاهی تمام جمعیت خوابها یکی است-آن هم
در سر زمین قصه شباهت به هیچ کس ندارد
نفرت نمی گذارد از انکار بیشتر بخندید
آخر هنوز دشنه اشارت به هیچ کس ندارد
کشتی شکست وگفت به پایان رسیده است طوفان
دیگرخدا امید هدایت به هیچ کس ندارد
باید گذاشت عربده از چشممان تهی بماند
حوا که گفت قصد محبت به هیچ کس ندارد
رازهای نشکفته بسیارند
چه کسی نسیم را
بر دها نه ی گسل توانددوخت
از فردا صدای اجابت می آید
دخترم از سمت قبله راه می رود
وآه می کشد
"خدایا پدرم را از قطب های یخی عبور کن"
شبنم بر گونه های متراکمش سرخ می شود
وتو سر سبز می شوی
در ترک های قلب پاییزم
من به گذشته ایمان دارم
(از چار راه زمان)
فردا عبوس نخواهی گذشت
گیرم همه ی سرزمین من
راز درخت یگانه را
سوگند خواهد خوردامروزراپرنده ی تنهاترم شناخت
این خانه رابه چله ی خاکسترم شناخت
شبگیر آمدم که بلوغ سترونی
درسینه های تف زده تان خنجرم شناخت
تاول زدیم از هیجان دروغ خود
آنقدرها که وسوسه راباورم شناخت
برداشتم ستاره ی عین القضات را
شاید کسی مرا به تن بی سرم شناخت
یاس مرا به زخم گیاهم که می کشی
می گویی ابر وباد اگر مادرم شناخت
با آنکه فصل کوچ به پایان رسیده است
دیدی چگونه چلچله را دخترم شناخت
آئینه است وحوصله شاید مسیح را
از شکل های تازه ی دوروبرم شناخت
مرا که این همه در قاب خویشتن بودم
اگر چه آینه محتاج زیستن بودم
چگونه تاب انا الحق بیاورم-آخر
مسیح را که شکستید گور کن بودم
وطن-وطن به کدامین دریغ بنشینم
بر این خرابه که ای کاش بی وطن بودم
رفیق حاشیه بر ابر وباد می کوبم
مرا به عربده بگذار من نه من بودم
چه التهاب عجیبی به قصه بر می گشت
اگر دو روز هم آواز پیلتن بودم
چقدر پنجره ی اعتماد دل گیر است
برای من که همه ی عمر راهزن بودم
گیاه یک شب دورم که فصلی از خود را
در انتظار قدم های خارکن بودم
آخر چه اعتراضي
وقتي اسكندر
ايمان مرا به وطن محك خواهد زد
فكر ميكني
اگر آريوبرزن پيروز بر گردد
سهم او از وطن چه خواهد بود
جز نامي كه آشناي هيچ كس نيست
وباطومها ي همين اسكندر(پسر آقاي مقدوني)
كه از دانشگاه تهران
به خواب رستم فرخزاد بدرقه اش خواهد كرد
شايد ارسطو درست مي گويد
ما بربر هاي هميشه ي تاريخيم
كه مشت بر دهان خود مي كوبيم
جاي انسان فلاكت زده ام آمدم ديو وددم را بكشم
كاش با مردم اين شهر تهي همه ي رفت وشدم را بكشم
ولي اين كوچه ي غربت باقيست بايد انگار خودم را بكشم
******************************************************
حسرتا طوس كه از پنجره ي اسطوره مي خزد گيج وتهي زنجره ي اسطوره
مي شكافد نفس آن گونه كه ديوان در باد مي كشد عربده از حنجره ي اسطوره
پيلتن در ني وكاووس تران مي بندند دم آخر گرهي بر گره اسطوره
تنشان مبهم وروئين سگشان قهر آلود دست انداخته در دايره ي اسطوره
حسرتا طوس كه بعد از همه ي بي تابي مي شود ساحره اي شاعره ي اسطوره
فكر كرديم كه پايان جهان نزديك است وزمان گم شده از خاطره ي اسطوره
ما نشستيم وكسي با همه ي آبي ها مي كشد چشم بر آبستره ي اسطوره