تبليغاتX
چلچله
شعر
طرحی کشیده ام که به انسان شبیه نیست         همزاد آتش است و به شیطان شبیه نیست

این کیست کز میان چراگاه بی رمه                      هی هی کنان گذشت وبه چوپان شبیه نیست

روزی هزار شیوه بر انگشت میزند                         اما به سر نوشت سلیمان شبیه نیست

گرگی کنار خانه ام آغوش کرده است                    آخر دیار من که به کنعان شبیه نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 2:5  توسط مسعود  | 

پشت این افسانه هامرغ کبودی بال در خون میزند      

کولی شب های دیگر امشب از این خانه بیرون میزند

گوشه ی لبخند آدم چشم بر هم میزند دیوانگی

تا عصای سر دویدن بشکند نقشی که مجنون میزند

هر چه بر تردید می کوبم میان خوابهای کودکی

یک نفر دارد هنوز آنسوی اندوهم شبیخون میزند

درگیاه هفت صبحم زخم پنهان میکند رویای کوچ

حرف آخر را در این شهر تهی انگار طاعون میزند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 1:56  توسط مسعود  |