ميان آتشم آتش بيار يعني چه
محال بودبه افسانه ي تو بر گردم
هميشه گم شده ام انتظار يعني چه
براي من كه به منقار مي كشم خود را
در اين تطاول وتاول تبار يعني چه
مسيح را به نيايش نميتوان فهميد
سكوت كن كه بگويم قمار يعني چه
در اين مباهله من خونبهاي نفرينم
زنان ساحره آخر هوار يعني چه
بهشت ديگري از ما گرفته شد اما
كسي نگفت خدايا ديار يعني چه
بعد از این افسانه طوفان بی خیالم می شود
من چه خواهم گفت وقتی تا تمام روزها
خواب دیدن پاسخ تنها سئوالم می شود
در سکوت گاه پروازم به فردا می زنم
صبح لبریز از صدای بال بالم می شود
دور خواهم شد که در پایان این دیوا نگی
شبنمی دارم که می گویند فالم می شود
بر گلویم پنجه می بستید وقتی این چنین
زندگی کردن دلیل گوشمالم می شود
با دو خال کهنه می آیم به رقص آفتاب
با تمام نقص ها آئینه لالم می شود
مثل آوازی که بر لب ها ی غربت داشتم
عشق ترد یدی برای هفت سالم می شود
که زخم های تنم را می شمرد
ونا گاه خاموش شد
:اسب سپید وحشی
آفتاب را
به شیه ی وداع
خواهی خواند؟
بی آنکه دیگر به آسمان نگاه کنی
و رد او را ...
که هاله ای از سبز
....
همه ی سفر اینگونه خواهد بود ؟