خون در دهان چلچله آوازمی شود
بر کتف های بسته ام اقبال مبهمی است
دارد طلسم سلسله ام باز می شود
فکر خطور در تن آئینه ام-ولی
با التهاب هم مگر اعجاز می شود؟
در این دیار زوزه ی گرگی غنیمت است
قرنی به نا برادری آغاز می شود
شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست
در امتداد جنونم بیا ورو در رو
به خنده های عجیبم بخند حرفی نیست
از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند
به این غروب غریبم بخند حرفی نیست
طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند
تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست
من از عبور نگاهی شکستهام -آری
شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست
به حال من پری دل گرفته هم خندید
تو هم بخند حبیبم-بخند حرفی نیست
بر خاک می تپیدم وسر بر نداشتم
من در بهار اولم این فصل تشنه را
در خواب دیده بودم وباور نداشتم
امروز در نبود تو تعبیر می شود
خوابی که در جوانی خود سر نداشتم
آن التهاب تشنه ی پیش از غروب را
در دشت های هر شبه دیگر نداشتم
احساس کوه در نفسم بود وهیچ وقت
گامی برای دیدن خود بر نداشتم
پرواز تا حوالی آن روح سبز را
می خواستم-ولی به خدا پر نداشتم
خاک محال است که آدم شود
در کفنم قسمتی از صبح بود
صاعقه نگذاشت که شبنم شود
جانب تنها ئیم از خاک تابستان پراست
هر چه از ققنوس عریان می شود خاکسترم
باقی افسانه ام از روح سرگردان پراست
یک دو جای قصه شاید آسمان سنگی شود
راست می گویند این ویرانه از شیطان پراست
من خودم می دانم از کابوس یک شب دورتر
هفت قرنم از صدای تندر و طوفان پراست
ای هبوط تازه از بس آه نقشم را گزید
فکر کردم سفره ی پیغمبران از نان پراست
ای رمه های شب از ناقوس سنگی پیرتر
این بیابان از پریشان گردی چوپان پراست
بر عصای هیچ -گاهی هدهد دیوانه ام
از سلیمانی که در خود می شود عریان پراست
گفت می دانی کجا-گفتم به تاول می کشد
پیش رو انگار از انسان بی انسان پراست