تبليغاتX
چلچله
شعر
بی تابی جنوب به پایان رسیده است

آن مرد بی غروب به پایان رسیده است

مگذار اشک باعث تردیدمان شود

حالا که قصه خوب به پایان رسیده است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 1:53  توسط مسعود  | 

دیریست با بهار هما هنگ نیستم

حتی برای چشم تو دل تنگ نیستم

حالا میان این همه آیینه و نگاه

سوگند می خوری که من از سنگ نیستم؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 1:45  توسط مسعود  | 

درد ماندن بی حضورم کرده است

از نماز عشق دورم کرده است

زخم نقشی می کند بر گونه ام

سایه ی دستی که کورم کرده است

لحظه ها را می شمارد فرصتم

هم نشینی با غرورم کرده است

کور سوی چشم ها پیش از غروب

گو شه ای زنده به گورم کرده است

هم قسم با آب بودم پیش از این

غر بت باران شرورم کرده است

می گذشتم حیف شد که مادرم

گریه را سد عبورم کرده است

از همین امشب مرا مجنون بخوان

خنده ات از نو مرورم کرده است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 1:38  توسط مسعود  | 

بر امتداد شعله نمي ايستي مگر؟

تعبير خواب گم شده ام نيستي مگر؟

مي خواهم آه را به عبورت نشان كنم

اما به پاي حوصله مي ايستي مگر؟

از روزها يمرده سرودم كسي نگفت

آخر سياه روز تو هم -زيستي مگر؟

اي ديده داري الفتي از سنگ مي شوي

روزي كه عشق مرد تو نگريستي مگر؟

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 12:0  توسط مسعود  |