آن مرد بی غروب به پایان رسیده است
مگذار اشک باعث تردیدمان شود
حالا که قصه خوب به پایان رسیده است
حتی برای چشم تو دل تنگ نیستم
حالا میان این همه آیینه و نگاه
سوگند می خوری که من از سنگ نیستم؟
از نماز عشق دورم کرده است
زخم نقشی می کند بر گونه ام
سایه ی دستی که کورم کرده است
لحظه ها را می شمارد فرصتم
هم نشینی با غرورم کرده است
کور سوی چشم ها پیش از غروب
گو شه ای زنده به گورم کرده است
هم قسم با آب بودم پیش از این
غر بت باران شرورم کرده است
می گذشتم حیف شد که مادرم
گریه را سد عبورم کرده است
از همین امشب مرا مجنون بخوان
خنده ات از نو مرورم کرده است
تعبير خواب گم شده ام نيستي مگر؟
مي خواهم آه را به عبورت نشان كنم
اما به پاي حوصله مي ايستي مگر؟
از روزها يمرده سرودم كسي نگفت
آخر سياه روز تو هم -زيستي مگر؟
اي ديده داري الفتي از سنگ مي شوي
روزي كه عشق مرد تو نگريستي مگر؟