تنها که می شوی نفست درد می شود
ایوب هم که باشی از این کوچه های تنگ
وقت عبور حوصله نا مرد می شود
اینجا به خود که می رسی از دست می روی
هر چه نگاه پشت سرت گرد می شود
یک بار با همیشه ی این فصل بو ده ای
از برگ های مرده دلت سرد می شود
از خواب های من گل جا دو ییت هنوز
وقتی که بی تو می گذرد زرد می شود
آری وداع می کنی و عشق مر ده است
و مثل پیش خاطره ولگرد می شود
روی حصار شهرمان لاشخوران نشسته اند
باز که مرده در قفس - پشت که را شکسته اند
بر سر دست می برم تشنه ترین امید را
در گذری که هر طرف حرمله ها نشسته اند
تا تب آمدنت از دهنم می افتاد
کوه در قاب جنونم یله می شد-هر وقت
نقص در حوصله ی یپیلتنم می افتاد
زیر باران پرم از یال پریشان کردن
شبنمی کاش به خاک وطنم می افتاد
سعی کردم :که شب پوست دریدن باشد
سایه ی دست تو بر دف زدنم می افتاد
می خواهم ازسرنوشتم تاوان خود را بگیرم
من یاس بی سر پناهم-پرورده ی یک گیاهم
می جوید از متن طاعون تن پوش خود را ضمیرم
قصدت همین بود؟موجی سر گشته در خواب -اما
ای کاش تندیس کوری می ساختی از خمیرم
می تابیم در نی واشک این رسم آهنگری نیست
بگذار دور جهان را قابی از آتش بگیرم
من تاب رفتن ندارم در طشت خونین سرم را
می گیری وسرد وغمگین می ایستی در مسیرم
دل شانه گیرم تهی کرد یک روز از سر نو شتم
حتی اگر زهر هم هست حالا دگر می پذ یرم