خون از دو سوی آرواره ام بیر ون زد
و چنین شد
که زرد زرد زرد شد
مرداب
دیگر نفرینتان که تواند گفت
کرمکان بی نصیب
این هرم شب بود انگار یا بوی خون خود من
امشب پر از رستخیز است می رقصد ومیگریزد
فردا قفس می گذارد روی سکون خود من
جرم جگر های عاشق تاوان بگیر از عقابم
آتش به افسانه آورد بین قرون خود من
همسایه بستان از این گرگ پیراهن کودکی را
می ترسم افسون ببارد بر بیستون خود من
مصلوب شاید نباشم در قابی از سر نوشتت
باید زمان را بسنجی با چند وچون خود من
لبخند کوتاهی از خود در سایه جا می گذارم
صد بار دل تنگی افتاد روی جنون خود من
چوپان به ماه می نگرد-لال مانده است
مپپرسد آفتاب چرا کال مانده است
کولی صبور می گذرد-فکر می کند
دیوانه است.منتظر بال مانده است
حالا میان کولی وچوپان شباهتی
در زیر یک درخت کهنسال مانده است
چوپان به ماه می نگرد-آه می کشد
کولی در انتظار کسی لال مانده است
گفتم چگونه دختر کولی سکوت کرد؟
گفتی دوباره بر سر یک فال مانده است