درخاطره ی همان درخت امن یک روز به ماه فکر خواهم کرد
باران که بیاید آسمانی تر شب ها به گناه فکر خواهم کرد
درویش ترین هبوط آدم را هر لحظه به ریشخند می گیرند
در اطلسی سیا هشان من هم دل گیر و سیاه فکر خواهم کرد
ما شیعه ی با م های نا قو سیم در کوفه ی طا لبان پیش از نوح
بر سینه ی خود نمی توان رقصید یک باره به چاه فکر خواهم کرد
با پیر ترین جنون خود حتی از چشم تو ساده می توان بر گشت
اما اگر از عتاب بر گردم پیو سته به آه فکر خواهم کرد
سنگی که به ریسمان تهمت بود با وسوسه های گاه وبی گا هم
شد آ ینه ی تمام آدم ها حا لا به نگاه فکر خوا هم کرد
آری ای همزاد نا همگون من
ای پریشان گرد بی مضمون من
کولی آنسانی که آتش می شود
گاه گاهی هم سیاوش می شود
اینقدر اظهار دل تنگی مکن
با عصایم نا هماهنگی مکن
در خودم احساس غربت میکنم
گر چه دارم استقامت می کنم
من همان زالم که حتی پیر نیست
از نبودن های خود دل گیر نیست
نقصی از موی سپیدم ما نده است
این یزید از با یزیدم مانده است
من که رفتم خانه را جاروب کن
آخرین موی مرا مصلوب کن
می روم سمتی که حتی آفتاب
می دهد دلتنگی خود را به آب
چند روزی در کبوتر زیستم
کاش می دیدی که دیگر نیستم