نگاه می کنی و التهاب می خندد
به خوابم آمده ای با هزار بسم الله
نقاب پس بزنی آفتاب می خندد
برقص در تن زنجیر خود که می گویند
کسی که آینه دارد به آب می خندد
دو سمت صاعقه می ایستی نمی دانم
کدام ساحره با اضطراب می خندد؟
سکوت تشنگیم را به وهم آلوده است
درست وقت نشستن سراب می خندد
شکوفه دادی و آواز از قفس رد شد
به خنده آمدی و ناز از قفس رد شد
بهار در تن گل های ملتهب می دید
چگونه لحظه ی پرواز از قفس رد شد
هزار و یک شب پیغمبران همین جا بود
صلیب نی زد و اعجاز از قفس رد شد
فسیل ابرهه اینک عقیم خواهد شد
که پیر خاطره پرداز از قفس رد شد
میان حنجره ام بی دلیل می رقصی
مگر ستاره هم آواز از قفس رد شد