شاید به پایان رسیدیم یک شب که باران بگیرد
ما از جذامی ترانیم آلوده ی بوی نانیم
می ترسد انگاری آدم از دستمان نان بگیرد
باید دو گیسوی خونی یک جایی از شب ببندیم
شاید کسی خواست فردا از شهر تاوان بگیرد
طغرای خون می نگاریم ای کاش دیوی بیاید
فرمان پیغمبران را از دست انسان بگیرد
در زیر باران من وتو همزاد صبح وسکوتیم
اما نباید بگویی هر وقت باران بگیرد