تبليغاتX
چلچله -
شعر
 در حیرت فردای خویشم-فردایی که نخواهد آمدنزدیک شش ماه پیش بروز شدن چلچله را به فردا سپردم بابا طاهر میفرماید :نمی دانم که فردای تو کی بی-چنان بزرگ که فردای معشوق را ندانست ومن چنان حقیر که فردای خویش را نیز ندانستم

امکان صبح در تن من خواب رفته است          

من ماندم ودلی که به مرداب رفته است

بگذار اعتراف کنم نیمی- از بهار

در انزوای ریشه ی من خواب رفته است

      هنگام انزلی است که انبوهی از بهار

       با قابی از پرنده به تالاب رفته است

در پلک های خود به تفاهم رسیده اید

مثل جنون من که به گرداب رفته است

      قدری خلاصه تر شده است آسمان چرا

      کنج حقیر بودن من آب رفته است

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 22:39  توسط مسعود  |