امکان صبح در تن من خواب رفته است
من ماندم ودلی که به مرداب رفته است
بگذار اعتراف کنم نیمی- از بهار
در انزوای ریشه ی من خواب رفته است
هنگام انزلی است که انبوهی از بهار
با قابی از پرنده به تالاب رفته است
در پلک های خود به تفاهم رسیده اید
مثل جنون من که به گرداب رفته است
قدری خلاصه تر شده است آسمان چرا
کنج حقیر بودن من آب رفته است