آری ای همزاد نا همگون من
ای پریشان گرد بی مضمون من
کولی آنسانی که آتش می شود
گاه گاهی هم سیاوش می شود
اینقدر اظهار دل تنگی مکن
با عصایم نا هماهنگی مکن
در خودم احساس غربت میکنم
گر چه دارم استقامت می کنم
من همان زالم که حتی پیر نیست
از نبودن های خود دل گیر نیست
نقصی از موی سپیدم ما نده است
این یزید از با یزیدم مانده است
من که رفتم خانه را جاروب کن
آخرین موی مرا مصلوب کن
می روم سمتی که حتی آفتاب
می دهد دلتنگی خود را به آب
چند روزی در کبوتر زیستم
کاش می دیدی که دیگر نیستم