انگاربایدهمیشه ازروزگارم بنالم
دربان نوحم مبادابیرون کشدگردبادم
چوپان شیرم مبادادرخون بگیردشغالم
سیمرغ مستم که تا قاف می گستری ناله ام را
ققنوس پیرم که آتش می ریزی از بال بالم
یک کودک سال خورده یک کولی بی ترنم؟
پیران افسانه ات را می آوری در مثالم؟
آری پرستوی غمگین فردا چقدر آفتابی است
اماتو باکوچ خو کن من با همین روز وحالم
شاید تمام غزل ها ازذهن من رفته باشند
شاید برای همیشه مردم بگویند لالم