سالهاپیش که آغاز جهان برهم خورد
کودکی چلچله آورد وزمان بر هم خورد
وسط باغ تو بودم وسط کعبه ی خود
که شنیدم دهل کوزه گران بر هم خورد
گرچه تصویر من ازآدم وحوا می گفت
کودکی گفت که آقا؟ دلمان بر هم خورد
زیر باران کسی از لحظه ی رفتن می گفت
چشم باران زده ام گوشه ی نان برهم خورد
باید امشب بروم...جانب سهراب ترین
ولی از شدت رستم چمدان بر هم خورد
بگذار آینه بر هم زده باشم وقتی
صورتم ازنفس باد خزان برهم خورد
گاهی افسوس به تاول زده بودم اما
آنقدر حوصله کردم که جهان برهم خورد